فرسودگی اجتماعی و تأملی بر گذشته، امروز و آیندهٔ افغانستان!

فرسودگی اجتماعی و تأملی بر گذشته، امروز و آیندهٔ افغانستان!

 روشنگران

تجربهٔ تاریخی بسیاری از جوامع نشان داده است که سقوط یک رژیم، به‌تنهایی به معنای رهایی مردم نیست. آنچه سرنوشت یک ملت را تعیین می‌کند، نه صرفاً سرنگونی قدرت حاکم، بلکه نوع نظمی است که پس از آن برپا میشود. اگر جامعه از آگاهی سیاسی، سازمان‌یافتگی اجتماعی و تجربهٔ تاریخی محروم باشد، قدرت به‌سادگی از دست یک گروه خارج شده و در اختیار نیروهایی قرار میگیرد که چه‌بسا ستمگرتر و ارتجاعی‌تر از پیشینیان باشند. سرزمین ما مکررا نه تنها میدان جنگ قدرت‌های بیرونی، بلکه اسیر نیروهای ارتجاعی درونی نیز بوده است؛ ارتجاع سنتی زیر نام دین، مذهب ، قوم، زبان ، سنت چه درد آور مردم را بلعیدن و سلاخی داشتند ،نه تنها در کنار ارتجاع سنتی، واپسگرایی سنتی ، بخشی از تحصیل‌یافته‌ها و لایه‌های نخبه جامعه نیز از این کاستی اخلاقی و خطای تاریخی مبرا نبودند؛ کسانی که با زبان مدرن سخن می‌گویند اما اندیشه و سیاست‌شان در خدمت پروژه‌های خارجی است. آنان ، مفاهیم آزادی و دموکراسی را به شعارهای توخالی بدل کرده‌اند، وابستگی اقتصادی و سیاسی را «همکاری بین‌المللی» نامیدند، و منافع مردم را در پای قراردادها و امتیازهای پشت‌پرده قربانی کردند. وابستگی، چه در لباس سنت و چه در لباس تجدد، یک حقیقت مشترک دارد: سلب ارادهٔ مردم از تعیین سرنوشت خویش.

حاصل این دو نیروی مخرب ، ارتجاع داخلی و وابستگی خارجی ، فرسودگی؛ چهرهٔ پنهان جامعهٔ بحران زده ما شده. در جامعهٔ افغانستان، فرسودگی تنها محصول سرمایه‌داری صنعتی نیست،یا حالت روانی نیست ، بلکه نتیجهٔ چندین لایهٔ تاریخی ازجنگ‌های مداوم،مداخلات امپریالیستی،استبدادهای داخلی و فقدان تشکل مستقل مردمی است. توده‌های زحمتکش افغانستان طی دهه‌ها، نه‌تنها از ابزار تولید، بلکه از سرنوشت سیاسی خویش نیز بیگانه شده‌اند و خود را نه سازنده تاریخ ، بلکه قربانی آن می بینند ، قدرت همواره میان نیروهای مسلح، زورمندان قبیله‌ای، بنیادگرایان یا پروژه‌های خارجی دست‌به‌دست شده است، بی‌آنکه طبقهٔ کارگر ، دهقانان فقیر ،زنان و روشنفکران انقلابی نقش تعیین‌کننده‌ای داشته باشند. تاریخ معاصر افغانستان شاهد تغییرات سیاسی پی‌درپی بوده است، کودتاها، سقوط حکومت‌ها، مداخلات خارجی و ظهور نیروهای مسلح مختلف. اما در بسیاری از این تحولات، یک عنصر اساسی غایب بوده است: حضور آگاهانه و سازمان‌یافتهٔ توده‌های مردم در ساختن قدرت سیاسی .در بیشتر این تغییرات ، قدرت از دست یک گروه خارج شده، اما به‌جای آن، نیرویی دیگر با همان ساختار اقتدارگرا بر سر کار آمده است، نتیجه این شده که فقر باقی مانده ، بی‌عدالتی ادامه یافته و مردم همچنان از تصمیم‌گیری‌های اساسی کنار گذاشته شده‌اند .این چرخهٔ تکرارشونده، به فرسودگی عمیق اجتماعی انجامیده است؛ فرسودگی‌ای که امید به تغییر را نیز در بسیاری از مردم تضعیف کرده است.

جامعه‌ای خسته و بی‌سازمان افغانستان امروز، جامعه‌ای است که بخش بزرگی از جمعیت آن با فقر و بیکاری دست‌وپنجه نرم می‌کند ، میلیون‌ها نفر مهاجر یا آواره‌اند، و نهادهای مدنی و مردمی یا تضعیف شده‌اند یا از میان رفته‌اند.

در چنین وضعیتی، مردم بیشتر درگیر تأمین نیازهای اولیهٔ زندگی‌اند و کمتر فرصت یا امکان مشارکت در فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی را دارند. این امر، نوعی بیگانگی جمعی ایجاد کرده است: مردم احساس می‌کنند که سرنوشت کشورشان در دست آنان نیست.

اگر جامعه‌ای بدون آگاهی و تشکل وارد مرحلهٔ تغییر سیاسی شود، احتمال بسیار زیاد وجود دارد که نیروهای سازمان‌یافته‌تر، هرچند ارتجاعی یا وابسته، قدرت را به دست گیرند و مردم بار دیگر به حاشیه رانده شوند.

در چنین شرایطی، تغییر سیاسی نه‌تنها به آزادی منجر نمی‌شود، بلکه می‌تواند شکل تازه‌ای از استبداد را به وجود آورد. این همان خطری است که بسیاری از جوامع در تاریخ خود تجربه کرده‌اند: سرنگونی یک قدرت، بدون ساختن بدیل مردمی و آگاه.

برای شکستن این چرخه، جامعه نیازمند سه عنصر بنیادی است.

آگاهی اجتماعی ! مردم باید ریشه‌های فقر، جنگ و بی‌ثباتی را بشناسند و بدانند که این وضعیت نتیجهٔ ساختارهای سیاسی و اقتصادی است، نه سرنوشت تغییرناپذیر.

تشکل مردمی ، بدون سازمان‌های مستقل مردمی مانند اتحادیه‌ها، شوراها، انجمن‌ها و نهادهای مدنی هیچ نیرویی قادر به دفاع از منافع توده‌ها نخواهد بود .

. برنامهٔ روشن برای آینده ، تغییر سیاسی بدون طرحی مشخص برای عدالت اقتصادی، آموزش همگانی، توزیع عادلانهٔ منابع،و مشارکت واقعی مردم در قدرت ، تنها به جابه‌جایی چهره‌های حاکم منجر می‌شود، نه به دگرگونی واقعی.

‌ سرنوشت یک جامعه را تنها سقوط حکومت‌ها تعیین نمی‌کند، بلکه کیفیت نظمی که پس از آن شکل می‌گیرد، عامل اصلی است. جامعه‌ای که از آگاهی، تشکل و تجربهٔ سیاسی محروم باشد، حتی پس از بزرگ‌ترین تحولات نیز ممکن است دوباره به دام استبداد، وابستگی و فقر بیفتد ،افغانستان برای عبور از این چرخهٔ فرسودگی تاریخی، نیازمند بیداری اجتماعی، سازمان‌یافتگی و ساختن آینده‌ای است که در آن انسان نه ابزار قدرت، بلکه خالق سرنوشت خویش باشد.

May be an image of child and text

Bookmark the permalink.

© 2021 ، روشنگران همه حقوق محفوظ است.