خشونت مقدس و روشنفکرِ مطیع

خشونت مقدس و روشنفکرِ مطیع

روشن گران

مسئلهٔ اساسی جامعهٔ ما، صرفاً حضور طالب، ملا یا مرد سنتی متعصب نیست؛ فاجعه از جایی آغاز میشود که همان منطق طالبانی، همان عقل محتسب‌پرور و همان فرمان‌برداری کور، در ذهن روشنفکر تحصیل‌کرده و مدعی پیشرفت جا خوش می‌کند. اینجاست که خشونت از سطح جهل فردی، به سطح آگاهی ایدئولوژیکِ مسخ‌شده ارتقا مییابد؛ و دقیقاً در همین نقطه است که خطر به اوج می‌رسد.

از منظر مارکسیستی، آگاهی انسان محصول شرایط مادی و روابط مسلط تولید است. ما زادهٔ جامعه‌ای هستیم که مناسبات آن بر استبداد، پدرسالاری، مالکیت متمرکز قدرت و سرکوب سیستماتیک بنا شده است. بنابراین تعجبی ندارد اگر حتی «روشنفکر» این جامعه، آگاهی‌ دوپاره، متناقض و آغشته به سلطه با خود حمل کند. روشنفکری که ابزار نقد را در دست دارد، اما خود هنوز از منطق اقتدار، حذف و تقدس‌سازی رها نشده است.

خشونت در جامعهٔ ما نه تصادفی است و نه صرفاً فرهنگی؛ خشونت یک پدیدهٔ سیاسی ، طبقاتی است. چه آنجا که به نام دین اعمال میشود و چه آنجا که زیر پرچم ایدئولوژی‌های چپ یا راست صورت میگیرد، در نهایت کارکرد واحدی دارد: حفظ یا بازتولید مناسبات سلطه. مرد سنتی، متکی به مذهب و عنعنه، خشونت میورزد؛ مرد تحصیل‌کرده، متکی به حزب، ایدئولوژی یا رهبر، همان خشونت را با زبان «تاریخ»، «ضرورت» و «منافع کلان» توجیه می‌کند.

تجربهٔ دهه‌های خونین گذشته به‌روشنی نشان داده است که خطرناکترین شکل خشونت، خشونتی است که تقدیس میشود. خشونتی که دیگر «جنایت» نام ندارد، بلکه «وظیفهٔ انقلابی»، «فرمان حزبی» یا «دفاع از عقیده» تلقی میشود. در چنین ساختاری، فرد به سوژهٔ اخلاقی بدل نمی‌شود، بلکه به ابزار اجرایی دستگاه ایدئولوژیک قدرت تنزل می‌یابد. این همان لحظه‌ای است که انسان از انسانیت خلع می‌شود.

فاجعهٔ ثور تنها یک کودتا یا جا به جایی قدرت نبود؛ ثور نقطهٔ نهادینه‌شدن خشونت ایدئولوژیک در ساختار دولت و جامعه بود. از آن پس، خشونت به سیاست رسمی بدل شد و سیاست، به مدیریت مرگ. این خشونت دولتی، همچون هر خشونت ساختاری دیگر، به لایه‌های پایین جامعه سرایت کرد و خشونت‌های خانگی، اجتماعی و روزمره را مشروعیت بخشید. وقتی دولت می‌کُشد، جامعه نیز میآموزد که کشتن «قابل توجیه» است.

اما شکست بزرگتر، شکست روشنفکران است؛ شکست چپی که به‌جای نقد قدرت، خود شیفتهٔ قدرت شد. ما به‌جای آنکه آگاهی طبقاتی و رهایی‌بخش تولید کنیم، اغلب به بازتولید همان منطق اقتدار پرداختیم؛ با این تفاوت که این‌بار، زبان‌مان رادیکال‌تر و ادبیات‌مان «انقلابی» بود. در عمل اما، حذف، تکفیر، برچسب‌زنی و انحصار حقیقت ادامه یافت.

چرا ما نمی‌توانیم به نیروی مدنی و تاریخی بدل شویم؟ چرا چپ این سرزمین، علی‌رغم این‌همه تجربهٔ خون و شکست، هنوز در حاشیه مانده است؟ پاسخ روشن است: زیرا ما نقد ریشه‌ای از خود نداشته‌ایم. زیرا در ذهن بسیاری از ما، هنوز چند طالب و چند محتسب زنده‌اند؛ طالبانی که فرمان‌پذیری را فضیلت می‌دانند و محتسبانی که اختلاف را جرم تلقی می‌کنند.

از منظر ماتریالیسم تاریخی، رهایی بدون نقد آگاهی ممکن نیست. چپِ رهایی‌بخش، پیش از هر چیز باید با اقتدارگرایی درون خود قطع رابطه کند. باید بت ایدئولوژی را بشکند و از تقدس رهبر، حزب و روایت واحد دست بردارد. بدون دموکراسی درونی، بدون پذیرش کثرت، و بدون دیالوگ انتقادی، هیچ پروژهٔ عدالت‌خواهانه‌ای به سرانجام نخواهد رسید.

ما در بند هزار تعصب گرفتاریم: تعصب جنسیتی، قومی، مذهبی، زبانی، سمتی، حزبی و ایدئولوژیک. این تعصب‌ها، روبنای همان مناسبات مادی و تاریخی‌اند که ما هرگز به‌طور ریشه‌ای با آن‌ها تسویه‌حساب نکرده‌ایم. ما از آزادی و عدالت اجتماعی سخن می‌گوییم، اما ذهن‌مان هنوز در زندان منطق حذف و انقیاد اسیر است.

آزادی، از دیدگاه مارکسیستی، نه یک شعار انتزاعی، بلکه محصول دگرگونی آگاهی و مناسبات است. اگر آگاهی آزاد نشود، قدرت سیاسی نیز به‌ناگزیر به استبداد بازمی‌گردد؛ حتی اگر نامش سوسیالیسم، انقلاب یا نجات خلق باشد.

تا زمانیکه جرأت نکنیم طالب و محتسب را از ذهن روشنفکرانهٔ خود بیرون کنیم، تا زمانیکه نقد را از خود آغاز نکنیم، و تا زمانیکه خشونت را ، با هر نام و پرچمی ، بی‌قید و شرط محکوم نکنیم، چپ ما نه رهایی‌بخش خواهد بود و نه تاریخی.
رهایی، از درون آغاز می‌شود؛ یا اصلاً آغاز نخواهد شد.

May be an image of text

Bookmark the permalink.

© 2021 ، روشنگران همه حقوق محفوظ است.