روشن گران
افغانستان امروز، بیش از آنکه صرفاً یک جغرافیا باشد، به آیینهای از تاریخ فشردهٔ رنجها و امیدهای ناکام بدل شده است. سرزمینی که قرنها بر شانههای دهقانان، کارگران، کوچنشینان و زحمتکشان ایستاده بود، اکنون در زیر بار فقر، بیافقی و انقطاع اجتماعی خم شده است. آنچه امروز دیده میشود، نه صرفاً نتیجهٔ یک حادثه یا یک حکومت، بلکه حاصل رشتهای طولانی از مداخلات، جنگها، وابستگیها و گسستهای پیدرپی است.
در چنین فضایی، جامعه به نقطهای رسیده است که در آن، سخن بسیار است، اما حرکت اندک. هر گوشهای از این سرزمین، روایت درد خود را دارد. هر انسان، قصهای از فقدان، کوچ، فقر یا بیعدالتی در سینه میبرد. تحلیلها نوشته میشود، نقدها گفته میشود، و واژهها بر زبان جاری است؛ اما این آگاهیهای پراکنده، هنوز به نیرویی مشترک برای دگرگونی بدل نشدهاند.
گویی جامعه، بیش از آنکه در حال ساختن آینده باشد، در حال تماشای رنج خویش است.
اما تاریخ، هرگز با تماشاگران ساخته نشده است. تاریخ، حاصل حرکت کسانی است که در دل سختترین شرایط، ارادهٔ مشترک خود را شکل دادهاند. هیچ جامعهای تنها با شناخت درد، از آن عبور نکرده است؛ عبور، زمانی آغاز میشود که درد مشترک، به ارادهٔ مشترک بدل شود.
یکی از بزرگترین خطاهای ذهنی، آن است که انسان و جامعه را صرفاً محصول شرایط بدانیم. این نگاه، در ظاهر واقعگرایانه است، اما در عمق خود، انسان را از قدرت دگرگونی خالی میکند. اگر انسان فقط ساختهٔ شرایط باشد، آنگاه هیچ راهی برای تغییر باقی نمیماند، جز انتظار یا شکایت.
اما تجربهٔ تاریخ چیز دیگری میگوید. انسان، هرچند در شرایطی که خود انتخاب نکرده زاده میشود، اما در همان شرایط، توان آن را دارد که مسیر تازهای بیافریند. هیچ شرایطی، بدون عمل انسانها تغییر نکرده است. و هیچ جامعهای، بدون ارادهٔ مشترک، به رهایی نرسیده است.
در افغانستان امروز، یکی از دردهای عمیق، فروپاشی پیوندهای اجتماعی است. مردمی که در گذشته، در کار و زندگی، به هم وابسته بودند، اکنون در میان مرزهای قومی، زبانی، منطقهای ، حزبی ،سازمانی و حتی ذهنی از هم جدا افتادهاند. هرکس در دایرهٔ کوچک خود گرفتار است، و همین پراکندگی، بزرگترین مانع شکلگیری ارادهٔ جمعی شده است.
در چنین وضعی، حتی آگاهی نیز پراکنده میشود. افراد بسیاری ممکن است درد مشترک را درک کنند، اما این درک، به حرکت مشترک نمیانجامد. آگاهی، اگر در پیوند با زندگی جمعی قرار نگیرد، به پژواکی در خلأ تبدیل میشود؛ صدایی که شنیده میشود، اما چیزی را جابهجا نمیکند.
اندیشه، زمانی زنده است که در زندگی واقعی مردم جریان یابد. زمانی که در رفتار، رابطه و عمل مشترک تجسم پیدا کند. در غیر این صورت، حتی درستترین اندیشهها نیز، در سکوت کتابها یا در هیاهوی بینتیجهٔ گفتارها گم میشوند.
امروز، جامعهٔ ما بیش از هر چیز، به عبور از تکرار نیاز دارد. تکرار واژهها، تکرار شعارها، تکرار تحلیلها ، همه اینها، اگر به تولید اندیشهٔ زنده و حرکت مشترک نینجامد، به فرسودگی ذهنی میانجامد. اندیشهای که فقط بازگو شود، به مصرف تبدیل میشود؛ اما اندیشهای که از دل تجربهٔ واقعی زاده شود، به نیرویی برای تغییر بدل میگردد.
هیچ جامعهای، بدون انسانهای ساختهشده، ساخته نمیشود. و هیچ انسان آگاهی، بیرون از جامعه ساخته نمیشود. آنکه میخواهد جامعه را دگرگون کند، باید در روند این دگرگونی، خود نیز دگرگون شود. آگاهی، نه در تنهایی، بلکه در رابطهٔ زنده با دیگران رشد میکند.
در شرایطی که افقهای بزرگ سیاسی محدود است، حرکتهای کوچک اما واقعی، اهمیت دوچندان مییابد. آموزش جمعی، همیاری اجتماعی، پیوندهای فرهنگی ،سیاسی و گفتوگوهای آگاهانه ، همه اینها، اگر از دل زندگی واقعی برآیند، میتوانند بذرهای تغییر بزرگ را در خود حمل کنند.
افغانستان، با همهٔ گوناگونیهایش، تنها زمانی می تواند از چرخهٔ فروپاشی بیرون آید که به آگاهی وحدت اجتماعی برسد. نه وحدت تحمیلی، نه وحدت شعاری، بلکه وحدتی که از درک مشترک سرنوشت و آینده شکل بگیرد. وحدتی که بداند رنج این سرزمین، رنج مشترک است؛ و رهایی آن نیز، جز به ارادهٔ مشترک ممکن نیست.
هیچ نیروی بیرونی، هیچ فرد نجاتدهنده و هیچ شعار آمادهای، نمیتواند جامعهای را که از درون پراکنده است، نجات دهد. آینده، نه از بیرون، بلکه از درون ارادهٔ مردم زاده میشود.
و آن لحظه، لحظهای است که سخن، از سطح شکایت، به سطح ساختن میرسد؛
لحظهای که انسانها، بهجای تماشای رنج مشترک، دست در دست هم، به ساختن آیندهٔ مشترک روی میآورند.
