جنگ نیابتی آمریکا در اوکراین

جنگ نیابتی آمریکا در اوکراین

جان بلامی فاستر

ترجمه : علی اورنگ

چطور این جنگ نیابتی به وقوع پیوست؟ برای درک این موضوع ما باید نظری به استراتژی بزرگ امپراطوری آمریکا بیندازیم. در اینجا باید به سال ۱۹۹۱ وقتی که شوروی منحل شد (یا حتی به قبل از دهه ی ۱۹۸۰) بازگردیم. این استراتژی بزرگ امپراطوری آمریکا دو شاخک دارد، یکی توسعه و تثبیت موقعیت ژئوپلیتیک، شامل توسعه ناتو، دیگری حرکت آمریکا برای برتری هسته ای است. بخش سوم مربوط به اقتصاد است

جان بلامی فاستر، پروفسور جامعه شناسی در دانشگاه اورگن، سردبیر مانتلی ریو یو، مجله ماهانه مستقل سوسیالیست چاپ نیویورک، می باشد. از او کتاب ها و مقالات متعدی در زمینه اقتصاد سیاسی سرمایه داری، بحران های اقتصادی، محیط زیست، بحران محیط زیست، و تئوری مارکسیسم  منتشر شده است.

از دعوتتان برای ارائه این سخنرانی سپاسگزارم. در موضوع جنگ اوکراین، چیز عمده ای که در ابتدا باید شناخته شود این است که این یک جنگ نیابتی است. در این رابطه، حتی لئون پنیتا، که رئیس سیا و وزیر دفاع وقت در دولت اوباما بود، اخیرا اذعان کرد که جنگ اوکراین “جنگ نیابتی” آمریکاست، گرچه این به ندرت پذیرفته می شود. به بیان صریح، آمریکا (با حمایت اعضای ناتو) در یک جنگ نیابتی طولانی، با استفاده از اوکراین به عنوان میدان جنگ، با روسیه است. آن طوری که پنیتا تاکید می کند،  نقش آمریکا در شکل دادن به این ایده این است که تسلیحات بیشتر و بیشتری و سریعتر و سریعتر مهیا کند، در حالیکه اوکراین مجری جنگ باشد، و به وسیله مزدوران خارجی تقویت شود.

چطور این جنگ نیابتی به وقوع پیوست؟ برای درک این موضوع ما باید نظری به استراتژی بزرگ امپراطوری آمریکا بیندازیم. در اینجا باید به سال ۱۹۹۱ وقتی که شوروی منحل شد (یا حتی به قبل از دهه ی ۱۹۸۰) بازگردیم. این استراتژی بزرگ امپراطوری آمریکا دو شاخک دارد، یکی توسعه و تثبیت موقعیت ژئوپلیتیک، شامل توسعه ناتو، دیگری حرکت آمریکا برای برتری هسته ای(توانایی نابودی نیروهای هسته ای رقیب م.) است. بخش سوم مربوط به اقتصاد است, ولی آن را در اینجا بررسی نمی کنیم.

شاخک اول: توسعه ژئوپلیتیک

شاخک اول در سند “راهنمای سیاستگذاری دفاعی برای آمریکا”، درست چند ماه بعد از انحلال شوروی، در فوریه ۱۹۹۲ به وسیله پال ولفوویتز اعلام شد. استراتژی بزرگ امپراطوری که در آن مقطع اتخاذ و بعد از آن پیگیری شد، به این شکل بود که آمریکا باید از نظر ژئوپلیتیکی به سرزمین شوروی سابق و همچنین آنچه که حوزه نفوذ شوروی محسوب می شد، پیشرفت کند. هدف این بود که از ظهور مجدد روسیه به عنوان یک قدرت بزرگ جلوگیری شود. فرایند گسترش ژئوپلیتیک آمریکا/ناتو سریعا شروع شد، که در همه ی جنگ های آمریکا/ناتو در آسیا، آفریقا، و اروپا که در سه دهه ی گذشته به وقوع پیوسته بود، قابل رویت بود. جنگ ناتو در یوگسلاوی در دهه ی ۱۹۹۰ در این رابطه از اهمیت ویژه ای برخوردار بود. حتی در حالی که تجزیه یوگسلاوی در جریان بود، آمریکا فرایند توسعه ی ناتو را، با حرکت هرچه بیشتر به شرق که دربرگیرنده همه کشورهای پیمان ورشو و بخش هایی از شوروی سابق بود، در پیش گرفت. بیل کلینتون در کمپین انتخاباتی ۱۹۹۶ توسعه ی ناتو را بخشی از برنامه انتخاباتی اش کرد. واشنگتن در سال ۱۹۹۷ شروع به اجرای آن کرد، درنهایت ۱۵ کشور دیگر را به عضویت ناتو افزود، اندازه آن را دوبرابر کرد و اتحادیه آتلانتیک با سی عضو را با هدف قرار دادن روسیه بوجود آورد، در حالیکه به ناتو همچنین نقش بیشتری را در دخالت های جهانی مثل دخالت در یوگسلاوی، سوریه و لیبی، داد.

اما هدف اوکراین بود، زبیگنیف برژینسکی، که مهمترین استراتژیست همه ی اینها بود و مشاور امنیت ملی جیمی کارتر هم بود در کتاب ۱۹۹۷ تخته شطرنج بزرگ گفت که اوکراین “محور ژئوپلیتیک” بویژه در غرب است، که اگر به عضویت ناتو و تحت کنترل غرب در بیاید، روسیه را آنقدر تضعیف می کند که اگر تجزیه نشود، لااقل به افسار کشیده می شود. این همیشه هدف برنامه ریزان راهبردی آمریکا و مقامات آمریکایی، همراه با متحدین ناتو بوده است، مکررا گفته اند که می خواهند اوکراین را به عضویت ناتو بیاورند. ناتو این هدف را در سال ۲۰۰۸ علنی کرد. فقط چند ماه پیش، در نوامبر ۲۰۲۱در منشور راهبردی بین دولت بایدن در واشنگتن و دولت زلنسکی در کیف، به توافق رسیده شد که هدف فوری الحاق اوکراین به ناتو است. اما همچنین برای مدت طولانی این سیاست ناتو بوده است. آمریکا در ماه های آخر سال ۲۰۲۱ و در آغاز سال ۲۰۲۲ با سرعت در حال تجهیز نظامی اوکراین و تکمیل آن به عنوان عمل انجام شده، بود.

همانطوری که برژینسکی و دیگران توضیح داده اند، ایده این بود که وقتی که عضویت اوکراین در ناتو قطعی شد، روسیه کارش تمام است، نزدیکی به روسیه با اوکراین به عنوان سی یکمین کشور عضو پیمان ناتو، یک مرز ۱۲۰۰ مایلی با روسیه در اختیار ناتو می گذارد، همان مسیری که از آن ارتش هیتلر به شوروی حمله کرد، اما در این سناریوی جدید با روسیه با بیشترین تعداد بمب اتمی مواجه است. این کل نقشه ژئوپلیتیک را عوض کرده و کنترل اوراسیا و غرب چین را در اختیار غرب می گذارد.

بررسی این که درواقع چطور حوادث پیش رفتند اهمیت دارد. جنگ نیابتی در سال ۲۰۱۴ شروع شد، وقتی که کودتای میدان با مدیریت آمریکا در اوکراین به وقوع پیوست، رئیس جمهوری که بطور دموکراتیک انتخاب شده بود حذف شد، و عمدتا تندروهای ناسیونالیست را بر سر کار آورد. نتیجه فوری این وقایع شروع فروپاشی اوکراین بود. کریمه یک ایالت مستقل، خود مختار از سال ۱۹۹۱  تا سال ۱۹۹۵بود. در سال ۱۹۹۵ اوکراین بطور غیرقانونی قانون اساسی کریمه را به دور انداخت و کریمه را برخلاف میل اش ضمیمه کرد. مردم کریمه خود را اوکراینی نمی دانستند، و عمدتا روسی زبان با ارتباطات عمیق فرهنگی به روسیه بودند. وقتی که کودتا به وقوع پیوست و کنترل آن بدست ناسیونالیست های تندرو اوکراین افتاد، خواست مردم کریمه جدایی بود. روسیه فرصت رفراندوم برای ماندن در اوکراین یا الحاق به روسیه را به آنها داد. آنها الحاق به روسیه را انتخاب کردند. اگرچه، در شرق اوکراین اهالی عمدتا روسی آن بوسیله تندروهای ناسیونالیست و نئونازی های کیف سرکوب شدند. روس هراسی و سرکوبی مفرط جمعیت روسی زبان در شرق اوکراین شروع شد (با مورد ننگینی که چهل نفر در یک ساختمان دولتی به وسیله نئونازی های وابسته به گردان آزوف به آتش کشیده شدند). در شروع  تعدادی بیشتری از جمهوری هایی جدایی طلب وجود داشتند ولی در نهایت دو جمهوری در منطقه دونباس، با جمعیت غالب روسی زبان، جمهوری های لوهانسک و دونتسک، باقی ماندند.

بنابراین جنگ داخلی در اوکراین بین کیف در غرب و دونباس  در شرق شروع شد. اما این جنگ هم یک جنگ نیابتی همراه با حمایت آمریکا/ناتو از کیف و حمایت روسیه از دونباس بود. جنگ داخلی درست بعد از کودتا شروع شد، وقتی که زبان روسی اساسا ممنوع شد، طوری که افراد به خاطر صحبت کردن به زبان روسی در یک مغازه می توانستند جریمه شوند. این حمله به زبان و فرهنگ روسی و سرکوب خشونت آمیز مردم در مناطق شرقی اوکراین بود.

در ابتدا، حدود ۱۴۰۰۰ جان خود را در جنگ داخلی از دست دادند. و این تلفات در شرق کشور بود، همراه با چیزی شبیه به ۲.۵ میلیون نفر پناهنده به روسیه سرازیر شدند. توافقنامه های مینسک در سالهای ،۲۰۱۴ وبا میانجیگری فرانسه و آلمان با حمایت شورای امنیت سازمان ملل، منجر به آتش بس شد. در این توافقنامه ها به لوهانسک و دونتسک در چهارچوب اوکراین خودمختاری داده شد. اما کیف قراردادهای مینسک را مکررا به زیر پا گذاشت، و به حملاتش به جمهوری های جدا شده ی دونباس، گرچه در مقیاس کمتری، ادامه داد، و آمریکا به آموزش های نظامی و تسلیحاتی با سرعت هرچه بیشتر ادامه داد.

واشنگتن مقادیر عظیمی از کمکهای نظامی در خلال سالهای ۱۹۹۱ و ۲۰۲۱ در اختیار کیف گذاشت. کمک نظامی مستقیم از جانب آمریکا به کیف در سالهای ۱۹۹۱ تا ۲۰۱۴،  ۳.۸ بیلیون دلار بود. از ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۱، ۲.۴ بیلیون دلار بود، که به سرعت اش افزوده شد، و در نهایت وقتی که جو بایدن به دفتر ریاست جمهوری در واشنگتن آمد کمک های نظامی آمریکا سربه فلک کشید. بنابراین آمریکا با سرعت زیادی درحال نظامی کردن اوکراین بود. انگلستان و کانادا حدود ۵۰۰۰۰ نفر از ارتش اوکراین را تعلیم دادند، این ارقام شامل آنهایی که به وسیله ی آمریکا تعلیم داده شدند، نیست. سیا در واقع گردان آزوف و شبه نظامیان جناح راست  را تعلیم می داد. همه این ها در واقع روسیه را مورد هدف قرار می دادند.

از آنجائیکه ناتو یک اتحادیه اتمی است،  روس ها بویژه نگران جنبه اتمی این تحولات بودند، و اگر اوکراین به ناتو ملحق می شد و موشک ها در اوکراین قرار می گرفتند، یک حمله اتمی قبل از اینکه کرملین فرصت جوابگویی داشته باشد می توانست به وقوع بپیوندد. تسهیلات دفاعی موشک های ضد بالستیک در لهستان و رومانی وجود دارند، که اهمیت حیاتی به عنوان تسلیحات نیروی متقابل (پیش دستی در حمله) در حمله اول ناتو را دارند. ولی درک این که سیستم های دفاعی موشک ایجیس که در آنجا نصب شده اند قابلیت پرتاب موشک های تهاجمی هم دارند، مهم است. همه اینها در ورود روسیه به جنگ داخلی اوکراین نقش داشتند. در فوریه ۲۰۲۲، کیف، در تدارک یک حمله عمده، با ۱۳۰۰۰۰نیروی نظامی در مرزهای دونباس در شرق و جنوب، دونباس را، با حمایت مداوم آمریکا/ناتو، زیر شلیک گلوله قرار داد. این حرکت از خطوط  قرمز روسیه که به روشنی پیش از این توضیح داده بود، عبور کرد. در واکنش به آن، اول روسیه اعلام کرد که توافقنامه های مینسک شکست خورده اند و جمهوری های دونباس به اجبار باید ایالت های مستقل و خودمختار محسوب شوند. بعد از آن در جنگ داخلی اوکراین در حمایت از جبهه ی دونباس، و در جهت آنچه منافع دفاع ملی خود می دانست، دخالت کرد.

نتیجه اش یک جنگ نیابتی بین آمریکا/ناتو و روسیه شد که در اوکراین در حال وقوع است، این جنگ در واقع ادامه جنگ داخلی اوکراین می باشد، که شروعش کودتای مهندسی شده بوسیله آمریکا بود. اما برخلاف جنگ های نیابتی دیگر بین کشورهای سرمایه داری، این جنگ در مرزهای یکی از قدرت های بزرگ اتمی در حال وقوع است و نتیجه استراتژی بزرگ امپراطوری در واشنگتن بود که مدتها پیش با هدف دستیابی به اوکراین بوسیله ناتو برای نابودی روسیه به عنوان یک قدرت بزرگ، و برپایی، برتری آمریکا بر جهان (همانطورکه برژینسکی بیان کرد)، مطرح شده بود. مشخصا، این جنگ نیابتی توام با خطرات بزرگی است  که از زمان بحران موشکی کوبا تاکنون شاهد آن نبوده ایم. به دنبال حمله روسیه، فرانسه اعلام کرد که ناتو یک قدرت اتمی است و بلافاصله بعد از آن، در فوریه ۲۷، روس ها نیروهای اتمی شان را در حالت آماده باش کامل گذاشتند.

چیز دیگری که در مورد جنگ نیابتی باید درک شود این است که روس ها با موفقیت قابل ملاحظه ای از تلفات غیرنظامیان اجتناب کرده اند، واقعیت این است که مردم روسیه و اوکراین با هم پیوستگی های عمیق دارند، و مسکو تلاش کرده است که تلفات غیرنظامیان را پایین نگه دارد. ارقام ارتش آمریکا و ارتش های اروپایی نشان می دهد که تلفات غیر نظامیان در مقایسه با استاندارد جنگ های آمریکا به طور قابل توجهی پایین بوده است. یک علامت این است که تلفات نظامیان روسی بیشتر از تلفات غیر نظامیان اوکراینی است، که برعکس آنچه که در جنگ های آمریکا عمل می کند، است. اگر نظری به اینکه آمریکا چطور می جنگد بیندازم، متوجه تفاوت می شویم، مثلا در عراق، آمریکا به تسهیلات برق و آب و کل زیرساخت های غیرنظامی زمینی حمله می کند بطوریکه در میان مردم نفاق بوجود آورده و بر علیه دولت شورش کنند. اما مورد هدف قرار دادن زیرساخت های غیر نظامی طبیعتا تلفات غیرنظامیان را بالا می برد، مثلا در عراق تلفات غیر نظامیان به خاطر حمله آمریکا صدها هزار نفر بودند. روسیه، بر خلاف آمریکا، در پی نابودی زیر ساخت های اوکراین، که انجام آن برایش کار آسانی بود،  نیست. حتی در حال جنگ آنها هنوز به کیف گاز می فروشد و قراردادشان را اجرا می کنند. آنها اینترنت اوکراین را نابود نکرده اند.

روسیه عمدتا با هدف آزاد کردن دونباس، که بخش عمده اش در اشغال نیروهای اوکراین بود، اقدام به دخالت نظامی کرد، به بدست آوردن کنترل ماریوپول اولویت داده شد، بندر عمده ای که دونباس را مناسب برای توسعه و پیشرفت می کند. ماریوپول در اشغال نئونازی های گردان آزوف بوده است. گردان آزوف در حال حاضر کمتر از ۲۰ درصد شهر را کنترل می کند. آنها در پناهگاه های قدیمی شوروی در بخشی از شهر پنهان شده اند. شبه نظامیان مردم دونتسک و روس ها بقیه شهر را کنترل می کنند. حدود ۱۰۰۰۰۰ نیروهای شبه نظامی وابسته به دولت اوکراین وجود دارند. بیشتر شبه نظامیان در بین نیروهای اوکراینی که بخش عمده ۱۳۰۰۰۰ نظامی که دونباس را محاصره کرده بودند ،شامل می شدند، در حال حاضر بوسیله ارتش روسیه ضربه خورده اند. علاوه بر کسب کنترل دونباس همراه با شبه نظامیان مردم دونباس، مسکو در پی این است که اوکراین را وادار به غیرنظامی شدن (کاهش نیروهای نظامی) و بی طرفی کند، و آن را خارج از ناتو نگه دارد .

اگر وضعیت فعلی را از نقطه نظر توافقنامه های صلح بررسی کنیم (گلوبال تایمز گزارش خوبی در مارس ۳۱ داشت) می توان دید که ریشه این جنگ در کجاست. کیف قبلا با بی طرفی موافقت کرده است، که بوسیله تعدادی از کشورهای غربی (مثل کانادا) تضمین شده و نظارت شود. ولی مسئله ی مذاکرات این است که کیف آن را “خودمختاری” می نامد. این کلی موضوع دونباس و جنگ داخلی است. اوکراین اصرار دارد که دونباس بخشی از سرزمین مستقل اش می باشد، قطع نظر از خواست مردم جدایی طلب جمهوری های دونتسک و لوهانسک. مردم جمهوری های دونباس و روس ها آن را نمی توانند بپذیرند. در واقع، شبه نظامیان دونباس و روس ها هنوز در حال آزاد کردن بخش هایی از دونباس هستند که در اشغال شبه نظامیان اوکراینی است. مشکل اصلی مذاکرات در آنجاست، و این حقیقت جنگ داخلی را آشکار می کند. نقش آمریکا در اینجا به عنوان برهم زننده ی مذاکرات بوده است.

شاخک دوم: حرکت در جهت برتری هسته ای

اینجا لازم است که به شاخک دوم استراتژی امپراطوری به پردازیم. تاکنون، در مورد استراتژی بزرگ امپراطوری در رابطه با ژئوپلیتیک، توسعه به سرزمین شوروی سابق و حوزه نفوذ شوروی، بحث کرده ام، که بطور خیلی موثری به وسیله برژینسکی مطرح شده است. ولی شاخک دیگری برای استراتژی بزرگ امپراطوری  وجود دارد که در این چارچوب احتیاج به بحث دارد، و آن حرکت به سمت برتری هسته ای می باشد. اگر شما کتاب تخته شطرنج بزرگ برژینسکی، در مورد استراتژی ژئوپلیتیک آمریکا، را خوانده باشید، یک کلمه در مورد تسلیحات هسته ای در آن پیدا نمی کنید. معتقدم که، کلمه هسته ای مطلقا در هیچ کدام از کتاب هایش ظاهر نمی شود. ولی البته این در کل استراتژی آمریکا در رابطه با روسیه بسیار اهمیت دارد. در سال ۱۹۷۹، در دوران ریاست جمهوری جیمی کارتر، وقتی که برژینسکی مشاور امنیت ملی او بود، تصمیم گرفته شد که  “نابودی حتمی طرفین” (MAD) را دور زده و آمریکا استراتژی نیروی متقابل برتری هسته ای را دنبال کند. این منجر به گذاشتن موشک های اتمی در اروپا می شود. در “نامه ای برای آمریکا”، که در مانتلی ریویو پرس در سال ۱۹۸۱، ظاهر شد، تاریخ دان مارکسیست و فعال ضد هسته ای ای. پی. تامسون عملا از برژینسکی نقل قول می کند که او تایید کرد که استراتژی آمریکا به سمت استراتژی جنگ نیروی متقابل حرکت کرده است.

برای توضیح این، لازم است که کمی عقب تر برگردیم. در دهه ی ۱۹۶۰، شوروی با آمریکا به توازن اتمی رسید. یک بحث بزرگی در پنتاگون و تشکیلات امنیتی در این مورد به وجود آمد، چرا که توازن اتمی یعنی “نابودی حتمی طرفین” (MAD). یعنی اینکه هر طرف، مهم نبود چه طرفی، به دیگری حمله می کرد، هر دو طرف کاملا نابود می شدند. رابرت مک نامارا، وزیر دفاع جان اف کندی، شروع به ترویج ایده  نیروی متقابل برای دور زدن “نابودی حتمی طرفین ”  کرد. اساسا، دو نوع حمله اتمی وجود دارد. اولی “ضد ارزش” نام دارد  که شهرها، مردم، و اقتصاد دشمن را مورد هدف قرار می دهد. این آن چیزی است که اساس اش روی “نابودی حتمی طرفین” (MAD) است. نوع دیگر حمله هسته ای “جنگ  نیروی متقابل” است که نابودی نیروهای هسته ای دشمن را قبل از اینکه آنها بتوانند حمله کنند مورد هدف قرار میدهد. و البته استراتژی جنگ نیروی متقابل همان استراتژی حمله اول است. آمریکا تحت نظر مک نامارا شروع به بررسی استراتژی نیروی متقابل کرد. مک نامارا در آن مقطع تصمیم گرفت که چنان ایده ای دیوانگی است، و تصمیم گرفت که “نابودی حتمی طرفین” (MAD) را سیاست بازداری آمریکا کند. آن سیاست بخش عمده دهه ی ۶۰ و دهه ی ۷۰ را احاطه کرد. ولی در سال ۱۹۷۹، وقتی که برژینسکی مشاور امنیت ملی دولت کارتر بود، آنها تصمیم گرفتند که استراتژی جنگ نیروی متقابل را پیاده کنند. آمریکا در آن مقطع تصمیم گرفت که موشکهای پرشینگ ۲ و موشکهای کروز مسلح به کلاهک هسته ای را در اروپا قرار دهد. این منجر به برخاستن جنبش خلع سلاح هسته ای، جنبش بزرگ صلح اروپا،  شد.

واشنگتن در ابتدا موشک های هسته ای میان برد پرشینگ ۲، و همچنین موشکهای کروز را در اروپا قرار داد. این تبدیل به مسئله ای بزرگ برای جنبش صلح هم در اروپا و هم در آمریکا شد. خطر جنگ هسته ای به مقدار عظیمی بالا رفت. دولت رونالد ریگان استراتژی جنگ نیروی متقابل را به شدت ارتقا داد و به آن دفاع راهبردی موسوم به “جنگ ستارگان” علمی-تخیلی شان را اضافه کرد، که یک سیستمی را متصور شد که همه موشکهای دشمن را ساقط می کند. این تا حد زیادی یک فانتزی بود. بالاخره به خاطر جنبش های انبوه در اروپا در دو طرف دیوار برلن و جنبش ضد هسته ای در آمریکا، و ظهور گورباچف در روسیه، مسابقه تسلیحاتی در این دوران متوقف شد. ولی بعد از انحلال شوروی، واشنگتن تصمیم گرفت که استراتژی جنگ نیروی متقابل، حرکت به سوی برتری هسته، را به پیش ببرد.

در سه دهه بعد، واشنگتن به توسعه تسلیحات استراتژی جنگ نیروی متقابل ادامه داد، توانایی آمریکا در این زمینه آنقدر بالا رفت که در سال ۲۰۰۶ اعلام شد که آمریکا نزدیک به برتری هسته ای است، همانطور که در آن مقطع بوسیله شورای روابط خارجی (مرکز اصلی برای استراتژی بزرگ آمریکا) در نشریه فارن افرز درج شد. مقاله فارن افرز اعلام کرد که چین با توجه به بهبود آمریکا در زمینه تکنولوژی ردیابی هدف، قابلیت بازدارنده هسته ای بر علیه حمله اول آمریکا را ندارد، و حتی روس ها دیگر نمی توانستند روی قابلیت بقای بازدارنده هسته ای خود حساب کنند. واشنگتن در جهت رسیدن به برتری کامل هسته ای در حرکت بود. این در ارتباط نزدیک با توسعه ناتو در اروپا بود چرا که بخشی از استراتژی نیروی متقابل آوردن تسلیحات نیروی متقابل نزدیکتر و نزدیکتر به مرزهای روسیه برای کاهش زمانی که بتواند پاسخ دهد، بود.

روسیه هدف اولیه در این استراتژی بود. درحالیکه چین آشکارا هدف بعدی بود. اما وقتی که ترامپ آمد تصمیم گرفت که راه تشنج زدایی را با روسیه انتخاب کند و روی چین تمرکز کند. عملکرد ترامپ کارها را برای مدتی به تعویق انداخت، استراتژی بزرگ آمریکا/ناتو را بی ثبات کرد چرا که گسترش ناتو بخش اصلی استراتژی برتری هسته ای بود. وقتی که دولت بایدن بر سر کار آمد، سعی بر این شد که وقت از دست رفته در زمان ترامپ با تنگ کردن طناب دار اوکراین روی گردن روسیه جبران شود.

در این فرایند، روس ها که حالا تبدیل به یک کشور سرمایه داری شده اند و در حال احیای قدرت بزرگ خود هستند، فریب نخوردند. آنها پیش بینی این دوران را کرده بودند. در سال ۲۰۰۷ ولادیمیر پوتین اعلام کرد که جهان تک قطبی غیر ممکن است، آمریکا قادر نخواهد بود به برتری هسته ای دست یابد. هم روسیه و هم چین شروع به تولید تسلیحاتی کردن که استراتژی نیروی متقابل را دور بزند. ایده حمله اول این است که حمله کننده (و فقط آمریکا نزدیک به این ظرفیت است) به موشک های نصب شده روی زمین حمله می کند، چه در سیلو های سفت شده باشند یا متحرک، و با ردیابی زیردریایی ها، در موقعیتی است که آنها را هم نابود کند. نقش موشکهای ضد بالستیک این است که موشک های باقی مانده که به تلافی شلیک شده اند را نابود کند. طبیعتا، طرف مقابل، یعنی روسیه و چین از کشورهای قدرت های هسته ای بزرگ، همه این ها را می دانند، بنابراین هرچه که برای محافظت از  بازدارندگی هسته ای یا توانایی حمله تلافی جویانه خود از دستشان بر بیاید می کنند. در سال های گذشته روسیه و چین موشک های هایپرسونیک تولید کرده اند. این موشک ها از سرعت خارق العاده ای برخوردار هستند، بالای ماخ ۵ ( Mach 5) و همزمان قابلیت مانور دارند، بنابراین بوسیله سیستم های موشک ضد بالستیک قابل توقف نیستند، نتیجتا قابلیت نیروی متقابل آمریکا را تضعیف می کند. آمریکا هنوز به تکنولوژی موشک های هایپرسونیک دست نیافته است. این نوع اسلحه چیزی است که چین اسمس را “گرز آدم کش” گذاشته است، به معنای آن است که با استفاده از قدرت کمتر می تواند با قدرت نظامی غالب طرف مقابل مواجه شود. این   بازدارندگی پایه ای روسیه و چین را، با حفاظت از ظرفیت های تلافی جویانه شان در صورت حمله اول بر علیه آنها، بالا می برد. این در واقع یکی از فاکتورهای عمده است که با قابلیت های حمله اول آمریکا برخورد می کند.

جنبه دیگر این “بازی جوجه” هسته ای تسلط ماهواره های آمریکا/ناتو است. این تسلط عمدتا به خاطر این است که هدف گیری پنتاگون آنقدر دقیق است که می تواند امکان نابودی سیلوهای سخت شده برای موشک را با کلاهک های کوچکتر به خاطر دقت مطلق آن در نظر بگیرد، در حالی که زیردریایی ها را هم هدف قرار می دهد. همه این ها به نحوی به سیستم های ماهواره ای ربط دارند. این به آمریکا، به اعتقاد خیلی ها، به خاطر بالا رفتن دقت عملیات، قابلیت نابودی سیلوهای سخت شده برای موشک ها را یا حداقل مراکز فرماندهی و کنترل را با تسلیحاتی که هسته ای نیستند، یا با کلاهک های هسته ای کوچکتر می دهد. بنابراین نظامیان روسی و چینی به مقدار زیادی  روی تسلیحات ضد ماهواره ای برای مواجه شدن با این مزیت آمریکا تمرکز کرده اند.

زمستان هسته ای و انقراض هستی

همه اینها به اندازه کافی ناخوشایند هستند، ولی باید در مورد زمستان هسته ای هم صحبت کرد. اگر مدارک از طبقه بندی خارج شده را بخوانید، ارتش آمریکا (و می توان تصور کرد که در مورد ارتش روسیه هم این درست است)، علوم مربوط به جنگ هسته را کاملا ترک کرد. در مدارک از طبقه بندی خارج شده در مورد تسلیحات هسته ای و جنگ هسته ای صحبتی راجع به طوفان های آتش در هیچ جایی از بحث های جنگ هسته ای نشده است، ولی در واقع طوفان های آتش هستند که بیشترین تعداد مرگ و میر را در حمله هسته ای باعث می شوند. طوفان های آتش در یک حمله مربوط به حرارت هسته اتمی (ترمو نوکلیر) به یک شهر می تواند تا ۱۵۰ مایل پخش شود. تشکیلات نظامی، که همگی در مورد جنگیدن و پیروزی در یک جنگ هسته ای است، طوفان های آتش را در تحلیل هایشان حتی در محاسبات نابودی حتمی طرفین (MAD) به حساب نمی آورند. ولی دلیل دیگری هم برای این وجود دارد چرا که طوفان های آتش بوجود آورنده زمستان هسته ای هستند.

در سال ۱۹۸۳، وقتی که تسلیحات نیروی متقابل در اروپا گذاشته شد، دانشمندان امور اتمسفر شوروی و آمریکا باهم اولین نمونه های زمستان هسته ای را بوجود آوردند. تعدادی از دانشمندان عمده، هم در شوروی و هم در آمریکا، در پژوهش تغییر آب و هوایی درگیر بودند، که اساسا برعکس زمستان هسته ای است، اگرچه به سرعت آن نیست. این دانشمندان کشف کردند که در یک جنگ هسته ای با طوفان های آتش در صد شهر، تاثیرش معادل سقوط درجه حرارت جهان آنطوری که کارل ساگان مطرح کرد در آن زمان تا “ده ها درجه سانتیگراد” می باشد. بعد از مطالعات بیشتر از آن ارقام عقب نشینی کردند و گفتند که پایین رفته درجه حرارت تا ۲۰ درجه سانتیگراد خواهد بود. ولی می توانید تصور کنید معنی آن چیست. طوفان های آتش دود و دوده ها را به اتمسفر پرتاب می کند. این جلوی ۷۰ درصد انرژی خورشید را از رسیدن به زمین می گیرد، که به معنای آن است که  کشاورزی در کره زمین به پایان می رسد. تقریبا زندگی گیاهی نابود می شود، به طوری که اثرات مستقیم بمب هسته در نیمکره شمالی تقریبا با مرگ همه در نیمکره جنوبی همراه خواهد بود. فقط تعداد کمی از مردم در کره زمین زنده می مانند.

مطالعات زمستان هسته ای با عنوان اینکه اغراق آمیز بوده است به وسیله ارتش و نخبگان در آمریکا مورد انتقاد قرار گرفته است. ولی در قرن بیست و یکم، از سال ۲۰۰۷، مطالعات زمستان هسته ای گسترش پیدا کرد، چندین بار  تکرار و تایید  شد. آنها نشان دادند که حتی در یک جنگ بین هندوستان و پاکستان بکارگیری بمب های هسته ای در سطوح هیروشیما، نتیجه اش یک زمستان هسته ای نه به آن شدت خواهد بود، ولی تاثیرش،کاهش انرژی خورشیدی خواهد بود که باعث مرگ میلیاردها نفر می شود. در مقابل آن، در یک جنگ ترمونوکلر جهانی، همانطور که مطالعات نشان داده است، زمستان هسته ای به بدی (یا حتی بدتر) آنچه که مطالعاتی دهه ۱۹۸۰ نشان داد، می باشد. و این علم است. بوسیله نشریات علمی آن را دقیقا بررسی کرده، پذیرفته و انتشار داده اند، و یافته ها را مکررا تایید کرده اند. کاملا آشکار است که از دیدگاه علمی اگر ما تبادل ترمونوکلر داشته باشیم، همه مردم کره زمین را می کشد، ممکن است که بقایای گونه های انسانی در بخش هایی از نیمکره جنوبی زنده به مانند. ولی نتیجه اش نابودی جهانی خواهد بود.

در بدو امر مک نامارا فکر کرد که نیروی متقابل ایده خوبی بود، چون اینطور تصور شده بود که استراتژی “بدون شهر” است. آمریکا می توانست تسلیحات هسته ای طرف مقابل را نابود کند و شهرها را دست نخورده باقی بگذارد. ولی این فکر سریعا مردود شد، و کسی دیگر به آن اعتقاد ندارد چون بیشتر مراکز فرماندهی و کنترل در شهرها یا نزدیک شهرها قرار دارند. هیچ راهی وجود ندارد که این مراکز فرماندهی و کنترل را بدون حمله به شهرها در حمله اول هسته ای نابود کرد. علاوه بر این، راهی وجود ندارد که بازدارندگی هسته طرف مقابل را کاملا نابود کرد، در رابطه با  قدرت های اصلی هسته ای، فقط یک بخش نسبی کوچکی از مهمات هسته ای قدرت های بزرگ می تواند همه شهرهای اصلی طرف مقابل را نابود کند. هر نوع فکر دیگری در این رابطه فانتزی خطرناکی را دنبال می کند که احتمال جنگ جهانی ترمو نوکلیر را که باعث نابودی انسان می شود، بالا می برد. این به منزله آن است که تحلیلگران برجسته هسته ای، که عمیقا در دکترین نیروی متقابل درگیر هستند، دیوانگی کامل را ترویج می دهند. برنامه ریزان جنگ هسته ای وانمود می کنند که در یک جنگ هسته ای می توانند چیره شوند. ولی ما حالا می دانیم که “نابودی حتمی دو طرفین” ( MAD)، آنطور که در بدو امر متصور شد، از آنچه که امروز یک جنگ جهانی ترمو نوکلیر عرضه می کند بالنسبه بهتر تر است. “نابودی حتمی طرفین” منجر به نابودی صدها میلیون نفر از هردو طرف می شود. ولی زمستان هسته ای یعنی عملا تمام مردم کره زمین ریشه کن می شوند.

استراتژی نیروی متقابل، حرکت به سوی قابلیت حمله اول یا برتری هسته ای به این معناست که مسابقات تسلیحات هسته ای دائما در حال بالا رفتن است به امید آنکه از “نابودی حتمی طرفین” طفره برود، درحالیکه در واقع انقراض انسان را تهدید می کند. حتی اگر تعداد تسلیحات هسته ای محدود باشد، به اصطلاح “نوسازی” زرادخانه هسته ای، به ویژه در طرف آمریکا، برای ایجاد نیروی متقابل طراحی شده است و بنابراین حمله اول قابل تفکر است. به خاطر همین واشنگتن از پیمان  های هسته ای مثل پیمان موشک های ضد بالستیک و پیمان منع موشک های هسته ای میان برد خارج شد. این پیمان ها به صورت موانعی در توسعه تسلیحات نیروی متقابل دیده شدند، که در حرکت پنتاگون به طرف برتری هسته ای دخالت می کرد. واشنگتن از همه آن پیمانها خارج شد و بعد همزمان به قبول محدودیت بر روی مجموع تسلیحات هسته تمایل نشان می داد چرا که بازی به شکل دیگری به پیش برده می شد. استراتژی آمریکا روی نیروی متقابل (نابودی نیروهای اتمی دشمن) نه ضد ارزش (هدف قرار دادن شهرها و مردم) است.

جذب همه این اطلاعات در زمانی محدود آسان نیست. ولی فکر می کنم که فهمیدن دو شاخک استراتژی بزرگ امپراطوری آمریکا/ناتو برای درک این که چرا کرملین خودش را در خطر می بیند اهمیت دارد، و اینکه چرا این جنگ نیابتی برای جهان کلا انقدر خطرناک است. آنچه که ما در حال حاضر  باید به خاطر داشته باشیم این است که این مانور برای برتری مطلق جهانی ما را به ورطه یک جنگ جهانی ترمونو کلر و نابودی جهانی انسان می برد. تنها راه حل ایجاد یک جنبش جهانی در راه صلح، محیط زیست و سوسیالیسم است.

 

Bookmark the permalink.

© 2021 ، روشنگران همه حقوق محفوظ است.