سیف شیرزاد
ای همه اندوه،
ای همه تنهایی،
ای همه بی پناهی.
ای چشمِ همیشه گریان،
ای تنِ همیشه سوزان،
هیچ میدانی؟
از گوهر اشک هایت،
آسمانی با آبشارِ ستاره ها
جاری می شود
از چشمه های زلال،
چشمانت،
دریایی ازباران فرو می ریزد
تا در نازاترین خاک ها
جنگلهای بهاران سبز را
برویاند–
خورشيد از مژگان تر تو
در طلوع است
پس به ما آفتاب ببخش!
