روشن گران
یا دقیقتر گفت چاکلیت و پوست چاکلیت
در دیالکتیک تاریخ، همواره فاصلهای عمیق میان ظاهر و جوهر وجود داشته است. آنچه در سطح میدرخشد، الزاماً حامل حقیقت نیست و آنچه حقیقت را در خود دارد، غالباً زیر لایههای ضخیم سانسور، سرکوب و تحریف پنهان میماند. سیاست نیز، بهمثابهٔ فشردهترین بیان مبارزهٔ طبقاتی، از این قانون عام مستثنا نیست. در جامعهٔ طبقاتی افغانستان، «بادام» همواره وطن و تودهها بودهاند؛ و «مغز بادام» همان آگاهی طبقاتی، سازمانیافتگی انقلابی و پیوند زنده با مردم. در مقابل، آنچه امروز فزونی یافته، پوست است: پرحجم، پرسر و صدا، اما تهی از محتوا.
در جریان دموکراتیک نوین، چهرههای تابان و اندیشههای رهاییبخش با نشریهٔ شعلهٔ جاوید در متن جامعهٔ ستمدیده و نارس افغانستان پدیدار شدند. آنان حامل آگاهیای بودند که نه از بالا، بلکه از بطن تضادهای عینی جامعه میجوشید؛ آگاهیای که مناسبات ستم طبقاتی، وابستگی امپریالیستی و عقبماندگی ساختاری را عریان میساخت. حضور این نخبگان، حضور «مغز» بود در برابر انبوهی از پوستهای فریبنده.
اما تاریخ نشان داد که طبقات حاکم و مزدوران ایدئولوژیکشان، هیچگاه با مغز کنار نیامدهاند. اکثریت این پیشگامان یا با دستان شیادان خلقی و پرچمی ،که قدرت دولتی را به ابزار تسویهحساب طبقاتی بدل کردند ،سلاخی و اعدام شدند، یا بهدست مزدوران پاکستاننشین و ایراننشین، زیر نام ابتذالیافتهٔ اسلام، ترور و ناپدید گردیدند. این جنایتها نه تصادفی بود و نه احساسی؛ بلکه ضرورت عینی بقای نظم مسلط بود. دشمن طبقاتی، برای دوام خویش، ناگزیر از نابودی آگاهی است.
یادآوری نامهایی چون داکتر محمودی، استاد اکرم یاری، سیدال سخندان ،داکتر صادق یاری، رستا خیز ،داود سرمد ،داکتر فیض، مجید کلکانی، پروفیسور قیوم رهبر و پروفیسور یونس اکبری و دیگر نخبگان صرفاً یادکرد اشخاص نیست؛ بلکه احضار یک سنت سیاسی است. آنان سیاست را از سطح شعار به سطح تعهد تاریخی ارتقا داده بودند. درک کرده بودند که حیات سیاسی نه در اتاقهای بسته، بلکه در متن زندگی تودهها شکل میگیرد. آنان در مدت کوتاهی به عمق جامعه نفوذ کردند، زیرا زبانشان زبان درد مردم بود و عملشان امتداد ارادهٔ جمعی تودهها. اینان علم مبارزه را نه بهعنوان نماد، بلکه بهمثابهٔ مسئولیت، بر دوش کشیدند.
فاجعهٔ امروز اما تنها در حذف فیزیکی این نخبگان خلاصه نمیشود؛ فاجعهٔ عمیقتر، غیبت محتوای آنان در فضای سیاسی کنونی است. در نبود این پیشگامان، بسیاری از مدعیان راهشان، بهجای تداوم مبارزهٔ آگاهانه، به بازتولید فتنه، تهمت، تسویهحسابهای شخصی و عقدهگشاییهای بیمارگونه روی آوردهاند. سازمانها به نام بدل شدهاند، سیاست به لفاظی، و مبارزه به نمایش.
اینجاست که استعارهٔ «چاکلیت و پوست چاکلیت» معنا مییابد. ظاهر شیرین، رنگین و فریبنده است، اما وقتی گشوده میشود، چیزی جز خلأ و توخالیبودن بهدست نمیدهد. صفحات مجازی، مدیا، و عنوانهای پرطمطراق، جای کار تودهای، آموزش سیاسی و سازماندهی انقلابی را گرفتهاند. گویی زندگی سیاسی به تولید صدا تقلیل یافته، نه تولید آگاهی.
آن پیشگامان میدانستند که وطن و تودهها مغز باداماند؛ و مغز، بیرنج شکستن پوست بهدست نمیآید. پیوند با مردم، آگاهیبخشی و سازماندهی، کاری دشوار، زمانبر و پرهزینه است. اما همین مسیر دشوار، یگانه راه رهایی است. سیاستی که از این مسیر بگریزد، هرچند پرهیاهو، در نهایت به ابزار انحراف بدل میشود.
امروز چراغی که آن رادمردان با خون و اندیشه برافروختند، در معرض خاموشی قرار گرفته است؛ نه فقط بهدست دشمن آشکار، بلکه با بیمسئولیتی مدعیان. اگر بازگشتی به مغز صورت نگیرد ، به مردم، به تضادهای واقعی، و به مبارزهٔ طبقاتی آگاهانه ، آنچه باقی میماند، تودهای از پوستهای براق اما بیجان است که تاریخ، بیهیچ تردیدی، آنها را به زبالهدان فراموشی خواهد سپرد
